علاء الدوله سمنانى
36
خمخانه وحدت ( فارسى )
مست و مدهوش از موى مشكبوى تو ! اى گلشن دلم به ياد تو روشن ، و اى در بر جانم از ارادت تو جوشن ! در مدت دو سال و نيم كه از آن آستانهء عالىقدر به صورت جدا شدهام ، اگر آن مثال بلا مثال مخدومى كه بر دست صفى الدين تشريف فرموده بود ، متضمن عاشقنوازى به حقيقت نه مجازى ، كه نغز نمكين من ، شهد شكر من ، انس دل و دين من ، شنگل قمرين من است ، دستگيرى نكردى به درستى مجنون دلم از پاى درافتاده و جان بباد داده بودى و بسر درآمده و از همه برآمده ! دو سه بيت مناسب آمد : بندگانت اگر گناه كنند * تكيه بر عفو پادشاه كنند من گنه كردم و تو خود دانى * كه همه بندگان گناه كنند شرط باشد كه گاه آرايش * خال بر روى همچو ماه كنند نوعروسان دلربا زانرو * سر انگشتها سياه كنند گر بحسن جمال خود نگرند * حال بر خويشتن تباه كنند به سياهى خال ايشان را * اندر آن حال انتباه كنند عاشقان دل به دو دهند و بر آن * حسن معشوق را گواه كنند در رهش جان فدا كنند از صدق * كى حكايت ز مال و جاه كنند عاشقان نيستند صادق اگر * از سموم بلاش آه كنند